تبليغاتX
کنش
 


مطالب خود را که مرتبط با روانشناسی است به ایمیل ما koneshh@yahoo.com ارسال کنید. اگر نویسنده مطلب خودتان هستید که نام خودتان را ذکر کنید و اگر مطلب متعلق به شما نیست نام منبع و نام خود را به عنوان تهیه کننده ذکر کنید. از کمک شما خوشحالیم.
 
   
 

 

خخخخخاک به سسسسسسرم ...............
چه روز باحالی بود اون روز......زمستون رفته بود پی کارش. ... . خورشید مثل احمقای الکی خوش با خوشحالی می تابید رو آشغال دونی....آسمون هم آبیه آبی. ...... البته من زیاد به آسمون نیگا نمیکنم....... آبیه تمیز چشمم رو میزنه. ......کرایه ماشین رو دادم و رفتم اونطرف خیابون تا وارد دانشکده بشم.....دیدم یه جورایی همه چیز غیر عادیه....همه جلوی دانشکده جمع شدن و با لب و لوچه ی آویزون.......دارن به یه سمتی نگاه میکنن......منم نیگا کردم ..دیدم یه دختر 21 یا 22 ساله( اگه اشتباه نکنم.) که مال دانشگاه ما بود..نشسته وسط خیابون به او شلوغی و داره جیغ و داد می کنه....یه لحظه خون تو رگم سرد شد....فکر کردم ماشین بچه اش رو زده کشته...اونم داره جیغ و داد میکنه سر عزرائیل...... اما دیدم اصلا بچه ای اونجا نیست....کل حراست دانشگاه و دانشجو ها.!!؟ دم در دانشگاه جمع شدن حراست نگران آبرو....دانشجو ها هم خوشحال از اینکه دارن یه اتفاق جالب رو از نزدیک می بینن. تکراری...اما جالب........

ناراحت شدم. خواستم برم بشینم سر کلاس.....اما دیدم یه خانوم چادری که مال حراست بود با حیرت....با یه صدای بهت زده... گفت : "خاک به سسسسرم ". ...من با تعجب یه نگاهی به اطراف کردم .....دیدم دختره رفته روی پا تا خودش رو از رو پل عابر پرت کنه پایین...........شاید جاذبه کمکش می کرد......یه پاش رو انداخت اون ور میله ها..... . فقط سه مرحله ی دیگه مونده بود.........من حتی تو گوشی موبایل هم از این صحنه ها می دیدم...دلم یه جوری می شد....چه برسه به اینکه جلو چشمم یکی سقوط می کنه و پخش می شه روی زمین........لحظه ی آخر یه آقای شجاع قید محرم و نامحرم رو زد و پرید بغلش کرد تا خودشو نندازه پایین.... چند تا از دوستای دخترم رفتن و آوردنش پایین..... وقتی دختره از کنارم رد میشد یه نگاهی به چهره ش کردم : ... اشک....ترس.....نفرت......هیجان.....استرس........در مجموع....نمونه ی بارز یه بازنده.......وسط بازی می خواست از بازی بره بیرون.....می خواست از بالای پل خودشو پرت کنه پایین................بالاخره اونم بین ماها بزرگ شده بود . اونم این شعر رو بلد بود..یه توپی هست قلقلیه......سبز و سفید و آبیه......بزنی زمین .....هوا می ره......تا نزدیک خدا می ره.

 

نویسنده: آریا